درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :هدی
تاریخ:پنجشنبه 28 دی 1391-07:01 ب.ظ

انتخابات آزاد

رضا پهلوی : مردم برای برگزاری انتخابات آزاد از پا نخواهند نشست .

خاتمی : فقط یك راه وجود دارد ، انتخابات آزاد.

موسوی خوئینی ها : اگر موسوی و كروبی نیایند انتخابات آزاد نیست .

هاشمی : برگزاری انتخابات آزاد ، شفاف اعتماد مردم را افزایش میدهد.

احمدی نژاد :انتخابات آزاد حق مردم است .

امام خامنه ای : القای انتخابات آزاد كمك به دشمن است .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سیاسی 
نویسنده :هدی
تاریخ:شنبه 23 دی 1391-04:46 ب.ظ

به او اعتماد کن

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !
پس
به "تدبیرش" اعتماد کن
به "حکمتش" دل بسپار
به او "توکل" کن




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : کلام قرآن مجید 
نویسنده :هدی
تاریخ:یکشنبه 17 دی 1391-05:36 ب.ظ

ابوالفضل! علمدار!

شنیـــــدم مـــے گـــفت :

"تـــو " حــــال ِ زمیــن خـــورده هــا را خـــوب مے فهـــمے . . . !

【 الـــ دخــــ یل یــــ ا علـــــمــ دار 】 . . . !!

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :ملیحه
تاریخ:یکشنبه 10 دی 1391-10:08 ب.ظ

ازدواج با دختر کر و کور و شل!

محمد پس از كارهای روزانه كنار نهر جوی آبی خسته و افتاده نشسته بود. از سپیده‌دم آن روز تا دم ظهر یكسره كار كرده بود. به پشت دراز كشیده بود و به ازدواج و آیندة خود می‌اندیشید. چقدر علاقه داشت همة فرزندانش را خوب تربیت كند و آنها را جهت تحصیل علوم دینی و سربازی و خدمت‌گزاری امام زمان (ارواحنافداه)، به نجف اشرف بفرستد. خودش كه در این باره به آرزویش نرسیده بود. در فراز و نشیب زندگی، درس و بحث طلبگی را نیمه‌تمام گذاشته و از نجف به «نیار» برگشته بود.

«عجب خیالاتی شدم، با این فقر و فلاكت چه كسی عقلش را از دست داده تا به من دختر بدهد؟! خوب درست است كه خدا روزی‌رسان و گشایش‌بخش است،  اما من باید خیلی كار كنم. امسال شكر خدا، وضع زراعت و باغ و دام بد نبود، ولی...».

از فكر و خیال كه فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسید كه وقت نماز دیر شده باشد. لب جوی نشست تا آبی به سر و صورت خستة خود بزند كه سیب سرخ و درشتی از دورترها نظرش را جلب كرد: ...عجب سیبی! ...چقدر هم درشت! ...چقدر قشنگ و زیبا!

سیب را كه گرفت، با شگفتی و خوشحالی نگاهش كرد. اول دلش نیامد بخورد. اما مدت‌ها بود كه سیب نخورده بود. یك لحظه هوس شدیدی نمود و در یك آن، شروع به خوردن كرد. سیب كه تمام شد، ناگهان فكر عجیبی در ذهنش لانه كرد و شروع به ملامت خود نمود:

«ای وای! این چه كاری بود كردی محمد؟! این بود نتیجة چندین سال طلبگی‌ات؟! ای دل غافل!... خدایا ببخش!... خدا می‌بخشد، ولی صاحب سیب چطور؟ امان از حق‌الناس

بی‌درنگ وضویی ساخت و روی نیاز به سوی كردگار بی‌نیاز آورد. پس از عروجی ربّانی در سجده‌ای روحانی با تمام وجود از پروردگار هستی مدد طلبید و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوی آب به سمت بالادشت به راه افتاد. ظهر كه شده بود، همه به ده برگشته بودند و سكوت وهم‌انگیزی همة دشت را دربرگرفته بود. گاه این سكوت وهم‌انگیز را صدای ملایم شرشر آب جوی می‌شكست.

چند فرسنگی كه راه رفت، به باغی رسید. درختان بزرگ و كهن بید، اطراف باغ را گرفته بودند. كمی آن طرف‌تر، درختان بلند و پر برگ تبریزی قد برافراشته بودند و در میان آنها درختان سیب با انبوهی از سیب‌های سبز و سرخ و زرد خودنمایی می‌كردند. صدای جیك‌جیك گنجشكان و نغمة دیگر پرندگان، صفای دیگری به باغ داده بود. باغ از عطر یونجه و بوی دل‌انگیز گل‌ها و علف‌های وحشی سرشار بود. این همه، محمد را در خود فرو برد، اما پس از لختی‌ درنگ به خود آمد و فریاد زد: كسی این‌جا نیست؟... صاحب باغ كجاست؟

كمی دورتر، در زیر درختان تبریزی، كلبة ساده و زیبایی دیده می‌شد. محمد چندین بار دیگر كه صدا زد، پیرمردی از داخل كلبه بیرون آمد و جواب داد: «بفرمایید برادر! تعارف نكنید! بفرمایید سیب میل كنید!»

و آن‌گاه خوش‌آمدگویان به طرف محمد آمد. محمد در حالی كه از خجالت و شرم سر به زیر انداخته بود، سلام كرد و گفت:

ـ این باغ مال شماست پدر جان؟!

ـ این حرف‌ها چیه؟ بفرمایید میل كنید... مال بندگان خداست... مال خودتان!

ـ ممنون پدر!... عرضی داشتم.

پیرمرد در حالی كه لبخند می‌زد، با تعجب گفت:

ـ امر بفرمایید برادر! من در خدمتم.

ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان‌تر از این حرف‌ها هستید، اما برای اطمینان‌خاطر خدمتتان عرض می‌كنم، این بندة گناهكار خدا اهل ده پایین هستم. می‌شناسید، «نیار»؟

ـ بله، بله...

ـ كنار جوی نشسته بودم كه سیبی آمد. گرفتم و خوردم. ولی متوجه شدم كه بی‌اجازه، آن سیب را خورده‌ام. به احتمال قوی آن سیب از درختان شما بوده است، می‌خواستم آن سیب را بر ما حلال كنید پدر جان!

پیرمرد تعجب‌كنان خندید و آخر سر گفت:

ـ كه این طور... سیبی افتاده تو آب و آمده و شما آن را خورده‌اید؟!

و یك لحظه قیافه‌اش را تغییر داد و با درشتی گفت:

ـ نه،... امكان ندارد... اگر می‌آمدی همة این باغ را با خاك یكسان می‌كردی، چیزی نمی‌گفتم... اما من هم  مثل خودت به این‌جور چیزها خیلی حساسم!... كسی بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قیام قیامت حلالش نمی‌كنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرمایید!!

چهرة محمد به زردی گرایید و چنان ترس و لرزی وجودش را فراگرفت كه انگار بیدی در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دیناری در جیب داشت، بیرون آورد و با گریه و زاری گفت:

ـ تو را به خدا پدر جان، این دینارها را بگیر و مرا حلال كن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال كن پدر جان!

و بعد گریه‌اش امان نداد. مدتی كه گریست، پیرمرد دستش را گرفت، آرامَش كرد و گفت:

ـ حالا كه این‌قدر از عذاب الهی می‌ترسی، به یك شرط تو را می‌بخشم!

ـ چه شرطی پدر جان؟ به خدا هر شرطی باشد، قبول می‌كنم.

ـ شرط من خیلی سخت است. درست گوش‌هایت را باز كن و بشنو و با دقت فكر كن ببین این شرط سخت‌تر است یا عذاب خدا...

ـ مسلّم عذاب خدا سخت‌تر است، شرط تو را به هر سختی هم كه باشد، قبول می‌كنم.

ـ ...و اما شرط من: دختری دارم كور و شل و كر، باید او را به همسری قبول كنی!!

به راستی كه شرط سختی بود. محمد مدتی در فكر فرو رفت و یادش افتاد كه چقدر آرزوی ازدواج كرده بود و به چه دختران زیبارویی اندیشیده بود. ...و اینك تمام آرزوهایش بر باد رفته بود. آهی سوزان از نهادش برخاست و گفت:

ـ قبول می‌كنم.

ـ البته خیالت هم راحت باشد كه همراه دخترم ثروت خوبی هم برایت می‌دهم... ولی چه كار كنم دخترم سال‌های سال از وقت ازدواجش گذشته و كسی نیست بیاید سراغش... بیچاره پیر شده... چه كارش كنم جوان؟!... حالا باید تا آخر عمرم برای خدا سجدة شكر كنم كه مثل تویی را برای دخترم رساند. و بعد قهقهه‌ای كرد و به طرف كلبه به راه افتاد.

نگاه تأسف‌بار محمد برای لحظات مدیدی دنبال پیرمرد خشكید. چاره‌ای نداشت.

مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبة عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. اما مرگ و میری در كار نبود... باید می‌ماند و مزه مال مردم‌خوری را می‌چشید!

عروس را كه آوردند، دل او مثل سیر و سركه می‌جوشید. اضطراب تلخی به دلش چنگ می‌انداخت و نفس را در سینه‌اش حبس و فكرش را در دریایی پرتلاطم غرق می‌ساخت:

ـ خدایا چه كاری بود من كردم؟ این چه بلایی بود به سرم آمد؟! ای كاش به سوی این باغ نیامده بودم! بهتر نبود می‌گریختم! ...نه، نه! باید بمانم!

در این فكرها بود كه ناگاه محمد را صدا زدند:

ـ عروس خانم منتظر شماست!

پاهایش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگینی همة بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود كه متوجه همراهان عروس هم نشد.

در را كه باز كرد، صدای نازنین دختری را شنید كه به او سلام گفت. صدای دختر هیچ شباهتی به صدای لال‌ها و كورها و شل‌ها نداشت.

ـ نه، نه، تو كه لال بودی دختر؟!

دختر لبخندی زد و نقاب از چهره كنار زد:

ـ ببین! لال نیستم! كر هم نیستم! شل هم نیستم!

بلند شد و چند قدمی راه رفت، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد. محمد كه مدهوش و مسحور زیبایی دختر شده بود، بی‌مهابا فریاد كشید:

ـ تو زن من نیستی!... زن من كجاست؟!... زن من...

و فریاد زنان از خانه بیرون آمد. زنان و مردانی كه خسته و كوفته از كار روزانه آنك در خانه‌های اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صدای محمد جملگی از جا جستند و خانة تازه‌داماد را در میان گرفتند.

ـ این زن من نیست... زن من كجاست؟! چرا مرا دست انداخته‌اید؟!

چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساكت كردند. پدرزن محمد كه میهمان خانة هم‌جوار بود، جمع را شكافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسید و طوری كه همه بشنوند، بلند گفت:

ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسایی و پرهیزكاری همین است... آن دختر زیبارو زن توست. هیچ شكی هم نكن! اگر گفتم كور است، مرادم آن بود كه هرگز به نامحرم نگاه نكرده است و اگر گفتم شل است، یعنی با دست و پایش گناه نكرده است و اگر گفتم كر است، چون غیبت كسی را نشنیده است... .

ـ چه می‌گویی پدر جان؟!... خوابم یا بیدار؟!...

ـ آری محمد، دختر من در نهایت عفت بود و من او را لایق چون تو مردی دیدم... .

هلهله و شادی به ناگاه از همه برخاست و در سكوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالی كه عرق شرم را از پیشانی‌اش پاك می‌كرد، دوباره روانة حجرة زفاف شد و از این‌كه صاحب چنین زن و صاحب چنین فامیلی شده است، بی‌نهایت شكر و سپاس فرستاد.

...و اینك صدای پای كودكی از آن خانه شنیده می‌شد؛ صدای پای بهار. آری، از چنان مادر و چنین پدری، پسری چون احمد مقدس اردبیلی به ارمغان می‌آید كه از مفاخر بزرگ شیعه و عرفای به نامی هستند که توصیفش محتاج كتاب دیگری است. 1

1- ر.ك: قنبری، حیدرعلی، داستان‌های شگفت‌انگیز از تربیت فرزند، ص46ـ52؛ به نقل از آینة اخلاص، ص18.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :هدی
تاریخ:دوشنبه 4 دی 1391-10:43 ق.ظ

دوستی خدایی

عماد مغنیه(نفر وسط) در کنار شهید سید عباس موسوی (اولین دبیر کل حزب الله لبنان سمت راست) و سید حسن نصرالله (دبیر کل فعلی حزب الله)



کاش دوستی های ما هم اینجوری بود..........



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : شخصیت شناسی 
نویسنده :هدی
تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1391-11:09 ب.ظ

نماز


وقت نماز که میشه شیطان میگه یه مطلب دیگه یه کامنت دیگه و......

تا وقت نماز میگزره .
------
من نمازم خوندن خودمو قبول ندارم .

ولی یه اهل دلی میگفت نماز اول وقت با نماز امام زمان علیه السلام میره بالا .
بهتر نیس امثال من که نماز خودمون را قبول نداریم به موقع نماز بخونم تا نمازمون همراه نماز امام زمان علیه السلام بالا بره خداوند مهربان قبول کنه !؟
از ما گفتن بود .
-----------------
---------------



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : فرهنگی 
نویسنده :هدی
تاریخ:دوشنبه 27 آذر 1391-11:06 ب.ظ

السلام علیک ابتها الصغیره الشهیده

در خرابه


دختری


با ناله


می گوید



ح س ی ن





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :هدی
تاریخ:جمعه 17 آذر 1391-09:26 ب.ظ

خدایا شکرت...

اگر غلام خانه‌زادی پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود نشستن و خوردن، روزی غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمری روزی خدا را خوردن، جا ندارد برای روزی فردایمان غصه دار و نگران باشیم.

عارف عالی مقام دولابی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : کلام بزرگان 
نویسنده :هدی
تاریخ:سه شنبه 14 آذر 1391-09:30 ب.ظ

بنازم غیرت رزمندگان هشت سال دفاع مقدس را!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : شهدا 
نویسنده :هدی
تاریخ:یکشنبه 12 آذر 1391-09:42 ب.ظ

اسطوره‌ای كه نه سنگ قبر داشت نه حتی جایی در میان قطعه شهدا!



بی خیال انگشت پتروس، ركاب دوچرخه دریاقلی را بچسب

سربازی یونانی فاصله حول و حوش 40 كیلومتری دشت «ماراتن» تا آتن را یك نفس دویده است تا خبر پیروزی یونانیان بر ایرانی‌ها به مردم برساند. اما تا به آتن می‌رسد و این خبر را می‌دهد نقش زمین می‌شود و می‌میرد. حالا این افسانه شده است مبنای راه افتادن مسابقه دو «ماراتن» كه یكی از پاهای ثابت المپیك است و البته بغیر از آن در سایر اوقات سال هم در جای جای مختلف جهان برگزار می‌شود.
به گزارش رجانیوز، اگرچه دویدن 40 كیلومتری سرباز یونانی از ماراتن تا آتن افسانه و دروغ است اما ركاب زدن 9 كیلومتری دریاقلی سورانی از كوی ذوالفقاری تا مقر سپاه آبادان در پاییز سال 59 در تاریخ ثبت شده است و شاهدش هم جز رزمندگان آن، حالا زیر سنگ قبری در ردیف 92 قطعه 34 بهشت زهرا(س) آرام خوابیده است.
دریاقلی سورانی در بین ماشینهای اوراقی در حاشیه آبادان نشسته بود كه دید بعثی‌ها بی سر و صدا نخلهای كوی ذوالفقاری را قطع كرده اند و بعد از پل زدن روی بهمین شیر به طرف جاده خسروآباد دارند می‌روند تا محاصره آبادان را تكمیل كنند.
دریاقلی فرمان دوچرخه‌اش را گرفت و تا مقر سپاه ركاب زد. بعد با هیجان سر حسن بنادری، فرمانده سپاه آبادان داد كشید كه: از كوی ذوالقاری آمدند...
بچه‌ها به سرعت به سمت بعثی‌ها می‌روند و نتیجه آن می‌شود كه صبح عراقی‌ها بجای جاده خسروآباد بر می گردند پشت بهمن شیر. دریاقلی به همراه مردم آبادان در «عملیات کوی ذوالفقاری» شرکت کرد و در حالی که این گروه سلاح و ادوات چندانی در دست نداشتند به جنگ با دشمن رفتند و توانستند نفوذ دشمن به آبادان را ناکام بگذارند. در جریان همین نبرد دریاقلی جراحت سختی پیدا کرد و در جریان انتقال به پشت جبهه به شهادت رسید.
حالا امسال دریاقلی به كتاب بچه های پایه ششم دبستان راه یافته است تا آنها بجای خواندن افسانه‌هایی مثل پتروس فداكار هلندی به رشادت و غیرت این مرد آبادانی ببالند. مردی كه در این سالها نه تنها باید ساكت یك گوشه می‌نشست و فداكاری پتروس خیالی –كه حتی در هلند هم ناشناخته است- را در كتابهای درسی تماشا می‌كرد، بلكه حتی در میان جوانان حزب اللهی هم غریب بود. خیلی از جوانانی كه پنجشنبه‌ها قطعه شهدای بهشت زهرا(س) را پاتوق خودشان كرده‌اند خبر ندارند كه دریاقلی سورانی در گوشه‌ای از همین پاتوق آسمانی آرام گرفته است. او تا همین چند وقت پیش حتی سنگ قبر درست و حسابی هم نداشت، چه برسد به زیارت كننده پر تعداد.
تصاویری از مزار دریاقلی سورانی در طی این سالها كه حتی در قطعه شهدا هم نبوده است!
 
از این دست اسطوره‌های ملی و مذهبی فراوان وجود دارد كه یا شناخته شده نیستند و یا اینكه راهی به كتابهای درسی ما پیدا نمی كنند تا همچنان بچه‌ها از تصمیم كبری بخوانند و برای كوكب خانم كف بزنند. كاری به ناشناخته‌ها نداریم، اینهمه كتاب دفاع مقدس، اینهمه خاطره شفاهی و... چرا نتوانسته جای خودش را در مدارس ما باز كند؟
اما حضور دریاقلی در كتابهای درسی نشان داده است كه این راه را می‌توان ادامه داد و این گنجینه‌ها را می‌توان به خوراك فكر و دل مردم تبدیل كرد. اما اگر آدمهای خلاق و متعهدی پیدا شوند تا یكی مثل كامران نجف زاده در هلند درباره پتروس فداكار گزارش تهیه كند و ناشناخته بودن او برای مردم هلند را افشا كند، تا یكی مثل حبیب احمدزاده از دریاقلی مستندی بسازد به نام «بهترین مجسمه دنیا» و بعد مجسمه یادبود دریاقلی در آبادان نصب شود، تا یكی دیگر از او فیلم بسازد، تا بالاخره یك نفر پیدا شود و قبر خاك گرفته و غریب او را در بهشت زهرا(س) تا كسی مثل دكتر محمدرضا تركی داستان دریاقلی را برای كتاب درسی پایه ششم بازنویسی كند، تا... .
این مسیر به این افراد نیاز دارد. بسم الله...
 
سنگ جدید مزار شهید دریاقلی سورانی
 
یادبود شهید دریاقلی سورانی در آبادان
 
شعری از استاد محمدرضا تركی كه برای شهید دریاقلی سروده شده:
 
آن سوی نخل ها پُر سرباز دشمن است
این شهر ِ در محاصره، شهر تو و من است
دشمن نفوذ کرده و این شهر بی پناه
اینک به زیر چکمهّ ناپاک دشمن است
دریاقلی! رکاب بزن، یا علی بگو
چشم انتظار همت تو دین و میهن است
ای مرد اهل درد، بنازم به غیرتت
این خانه‌ها هنوز پر از کودک و زن است
فردا ـ اگر درنگ کنی ـ کوچه‌های شهر
میدان جنگ تن به تن و تانک با تن است
از راه اگر بمانی و روشن شود هوا
تکلیف شهر خاطره‌های تو روشن است!
دریاقلی! رکاب بزن گرچه سهم تو
از این دیار، ترکش و یک مشت آهن است
دریاقلی! به وسعت دریاست نام تو
تاریخ در تلفظ نام تو الکن است
هی مرد ِ مرد از نفس افتاده‌ای مگر؟!
همپای مرگ، کار تو امشب دویدن است
چون موجها به دامن ساحل نمی‌خزی
دریایی و طریقت دریا تپیدن است.


منبع: رجا نیوز



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : فرهنگی 
نویسنده :هدی
تاریخ:شنبه 11 آذر 1391-09:38 ب.ظ

فقط و فقط لبخند رهبری برای ما

گلشیفته برای شما، ننه علی برای ما




امریکا برای شما روستای بشاگرد برای ما
اصغر برای شما همان دهنمکی برای ما
اسکار برای شما جشنوار عمار هم برای ما
مدهای روز برای شما. چادر زهرا(س) هم برای ما
ادکلن دیویدف برای شما عطر حرم برای ما
تبریک وزارت امورخارجه آمریکا برای شما، فقط و فقط لبخند رهبری برای ما








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : دل نوشته  فرهنگی 
نویسنده :هدی
تاریخ:شنبه 11 آذر 1391-06:26 ب.ظ

صدای اذان هیچ گاه در کره زمین قطع نمیشود!

یک ریاضیدان اماراتی طی تحقیقات خود به این نتیجه رسیده است که صدای اذان در طول 24 ساعت شبانه روز در هیچ یک از نقاط کره زمین قطع نمی‌شود.

"عبدالحمید الفاضل" پژوهشگر اماراتی بر اساس یک معادله ریاضی گفت: اذان که نشانه دعوت دین اسلام به نماز است، در هیچ یک از ساعات شبانه روز از روی کره زمین قطع نمی‌شود و هرگاه در یک منطقه اذان به پایان برسد درمنطقه دیگر آغاز می‌شود.

وی در مورد پژوهش خود توضیح داد: کره زمین به 360 خط طولی تقسیم می‌شود که زمان هر منطقه را مشخص می‌کند، و هر خط طولی با خط بعدی دقیقاً 4 دقیقه فاصله دارد.

این پژوهشگر تصریح کرد:‌با توجه به اینکه اذان نیز در زمان مشخصی در هر منطقه آغاز می‌شود، بنابراین به فرض اینکه مؤذن، اذان را با رعایت قواعد و به نیکویی ادا کند، در طول 4 دقیقه می‌تواند اذان را به پایان رساند.بدین ترتیب با پایان اذان در یک منطقه، اذان در منطقه بعدی آغاز می‌شود.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : بیشتر بدانیم 
نویسنده :هدی
تاریخ:جمعه 10 آذر 1391-09:03 ب.ظ

امام زمان(عج)

شاگرد: استاد، چکار کنم که خواب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) رو ببینم؟ استاد: شب یک غذای شور بخور ، آب نخور و بخواب. شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت. شاگرد: استاد دیشب دائم خواب آب می دیدم!‏ خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب می نوشم ، کنار نهر آبی در حال خوردن آب هستم! در ساحل رودخانه ای مشغول...! استاد فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی‏؛‏ تشنه امام زمان(عج) بشو تا خواب امام زمان(عج) ببینی...!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :هدی
تاریخ:چهارشنبه 8 آذر 1391-10:02 ب.ظ

رابطه شمر و حضرت ام البنین

کسی مدعی شد که شمر دایی ناتنی امام حسین (ع) است :

مدعی ادعا داردشمربرادر ام البنین (س) که مادر حضرت عباس(س)وهمسردیگر امام علی (ع) است .
آیا ام البنین(س) فرزندن ذی الجوشن است ؟






  از عبارت «دایی ناتنی» اینگونه برداشت میشود که یعنی برادر ناتنی مادر امام حسین(ع) که طبیعتاً می شد فرزند پیامبر(ص) از زنی غیر از حضرت خدیجه.

 اما در رابطه با رابطه خویشاوندی بین شمر بن ذی الجوشن با بانو ام البنین مادر بزرگوار آقا ابا الفضل العباس(ع) باید گفت:

به گواهی تاریخ هیچگونه رابطه خویشاوندی و فامیلی بین آن بانوی با فضیلت و انسان پست و لعینی همچون شمر وجود نداشته است،توضیح اینکه:

این توهم که شمر و ام البنین برادر و خواهر می باشند از این ماجرای تاریخی مربوط به شب عاشورا نشأت می گیرد که شمرملعون چون دید كه ابن سعد مهیای قتال با امام حسین(ع)است به نزدیك لشكر امام علیه السلام آمد و بانگ زد كه كجایند فرزندان خواهر من عبدالله و جعفر و عثمان و عباس!!

 بسیاری با توجه به این نقل تاریخی چنین تصور کرده اند که بین شمر و ام البنین رابطه برادر خواهری وجود داشته است،و عده ای هم که به دنبال کمرنگ کردن بزرگی قیام عاشورا بوده اند،اینگونه به شبهه افکنی پرداخته اند که شمر دایی علمدار کربلا و یا به تعبیری دیگر دایی ناتنی امام حسین(ع) بوده است.حال آنکه با بررسی خصلتهای عرب درمی یابیم زمانی که شمر موضوع امان نامه را به عنوان حربه ای تاکتیکی با هدف ایجاد جنگ روانی در مقابل یاران باوفای سیدالشهدا (ع) مطرح کردد به خاطر هم قبیله بودن از عنوان " خواهر زاده " استفاده میکند نه دلیل فامیل بودن!

نسبت شناسی شمر و سیده ام البنین

شمر بن ذی الجوشن بن شرحبیل بن الأعور بن عمر بن معاویه و که معاویه همان، ضباب بن كلاب باشد. یعنی شمر از قبیله بنی کلاب است.

‏اما ام البنین یا همان فاطمه کلابیه، نسبش عبارت است از : ام البنین فاطمة بنت حزام بن خالد بن ربیعة بن الوحید بن كعب بن عامر بن كلاب.

‏پس در کلاب نسب هر دو به هم می رسد و هردو کلابی هستند اما به هیچ وجه شمر برادر حضرت ام البنین نیست. و ا ینکه می گوید: خواهر زادگان ما در امان هستند منظورش این است که مادر ایشان از قبیله ماست و مانند خواهر ما محسوب می شود نه اینکه واقعا خواهر ما باشد. در اعراب رسم بود اگر از ایشان دختری با طایفه دیگری ازدواج می کرد حتی اگر چند نسل هم از او می گذشت یعنی فاصله حتی به چند نسل هم می رسید فرزندان او را با انتساباتی این گونه خطاب قرار می دادند .





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : عاشورا  بیشتر بدانیم 
نویسنده :هدی
تاریخ:سه شنبه 7 آذر 1391-09:38 ب.ظ

فکه و عاشورای حسین

 

تاسوعا و عاشورای امسال نیز گروهی از مردم سراسر ایران ایام عزای حسینی را در کربلای ایران یعنی مناطق عملیاتی جنوب کشور سپری کردند. این چهاردمین عاشورایی بود که سعید قاسمی و همراهانش در فکه به عزاداری می پرداختند.

صوت کامل سخنرانی سعید قاسمی در فکه ؛ ظهر عاشورای ۹۱


http://media.8dey.ir/2012/11/ghasemi-fakke91-2www.8dey.ir_1.mp3





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :31
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو