درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :M A
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-06:40 ب.ظ

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم

که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم

کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

نشسته است کسی کنارش که می گرید

کسی که دست گرفته به پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام ز خود که او کیست

که این غریب نهاده است سر به زانویش؟

کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

که روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش

(با تشکر از آتنا جان)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : دل نوشته 

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات