تبلیغات
ایستاده ایم - داستانک/ بابای بد

ایستاده ایم

پنجشنبه 8 آبان 1393

داستانک/ بابای بد

نویسنده: مرضیه   

دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود

عروسک و قمقمه اش را محکم زیربغل میگیرد

شمر باهیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین میچرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید

 دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود

 از مقابل شمر میگذرد، مقابل امام حسین می ایستد و به لب های سفید شده اش زل میزند

قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد، مقابل او می گیرد

 شمشیر از دست شمر می افــتــــد و رجزخوانی اش قطع میشود

دخترک می گوید: "بخور برای تو آوردم" و بر میگردد روبروی شمر می ایستد

مردمک های دخترک زیر لایه براق اشک میلرزد

 توی چشم های شمر نگاه میکند و با بغض میگوید: بـــابـــای بــــــد..!

بابای بد/داستانکی از نقش شمر در تعزیه

 

چرخید شمر تعزیه، شاعر دلش شکست
یک قطره اشک آمدو پای غزل نشست

مردم گریستند و "لب تشنه" روی خاک...
دور امام نعره زد و خنجری به دست

ین بار کاش حرف روایت عوض شود
این بار کاش... کاش ببینیم آب هست

باران برای تشنگی عشق گل کند
یا کاش بشنویم کسی آب را نبست

چرخید شمر، مردم محزون گریستند
انگار بند از دل یک طفل میگسست

دیدند دختری که به غم گریه میکند
دارد برای اهل حرم گریه میکند

در دست قمقمه ودر آغوش عروسکی
از پله ها قدم به قدم... گریه میکند

مولای من نبود پدر این چنین! ببخش
آقا ببخش تاج سرم... گریه میکند

آورده ام برای شما آب را، بنوش
یکباره مشک ودست و علم گریه میکند

پس روبروی شمر چنین داد میزند:
"بابای بد!"...نگاه قلم گریه میکند

این بار جمعیت همه بر سینه میزنند
این بار شمر تعزیه هم گریه میکند...

شاعر :صغری سلمانی نژاد مهرآباد ی


منبع: وبلاگ پاتوق بچه های شیعه


نظرات() 
ملیحه
یکشنبه 11 آبان 1393 12:03 ب.ظ
ممنونم مرضیه جان
معرکه بود
پاسخ مرضیه : خودمم خیلی دوسش دارم
خدا خیر بده نویسنده اش رو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نظرسنجی

    اصلی ترین دشمن تو کیه؟


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :