درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :ملیحه
تاریخ:سه شنبه 23 اسفند 1390-04:07 ب.ظ

چشم مجنون



«24 اسفند،شهادت شهید محمد ابراهیم همت»

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟

مجنون ترین

پسرک بودم،چشنده ی عشقی کوچک،که به مجنون گفتم «زنده بمان!»

به من گفت یا برام خواند،مادر بزرگم گمانم،که مجنونِ مجرم به عشق را چطور شلاق می زدند و او آرام و بلند و با فریاد فقط می گفت «لیلی!».

به من گفت یا برام خواند مادر بزرگم گمانم،که لیلی چطور در آتشِ عشقِ مجنون می سوخت و به هر زخم شلاق مجنون زخمی بر او نقش می بست و او هم دور از او و در زندان خانه پدر و آرام و بلند و با فریاد می گفت«مجنون!»

 به من گفت یا برام خواند مادر بزرگم گمانم،که مجنون چطور آواره ی بیابان ها شد و زخم ها خورد و جان کنار پای معشوقش سپرد وقتی هنوز از اعماق جانش صدا می زد «لیلی!»

 به من نگفت یا برام نخواند مادر بزرگم که چطور شعله یِ آتشِ عشقِ لیلی را در نگاه پیر او دیدم تا یادم بیاید او هم برای خودش مجنونی داشته که اینطور از قیسِ عامر توانسته بگوید.شاید همان روزها بود که برای اولین بار به مجنون گفتم «زنده بمان!»

عشق های کودکی اغلب کوچکند

بزرگتر که شدم،از خاطره و خط و خون که گذشتم،مجنون ها در خودم،با خودم،کنار خودم دیدم.مشقِ عشقشان حکایت ها با خودش داشته بوده ست.چمران اگر اسلحه به دست گرفت برود بجنگد،عاشقانه ترین لحظه ها را کنار لیلی اش کنار غاده اش گذراند که توانست مرگش را پیشاپیش بیبند و به آن بخندد.همت اگر گمگشته ترین مرد جزیره مجنون بود،مجنونِ لیلی اش هم بود،که زنگ بزند به او بگوید«ژیلا!کاش یک ساعت این جا بودی تا باز معنی آرامش را می فهمیدم.»

و این مجنون،مجنون،مجنون.

نمی دانم چرا اسم این دو جزیره را گذاشتند مجنون.شاید چون قربانگاه عاشق ترین مردانی بوده ست که جنگ باعث شد بشناسم شان.قربانگاه ابراهیم و حمید و مهدی،که اسمشان برای همیشه در قلبم با اسم مجنون به یادگار مانده ست.پیشه شان عاشقی بود،مطمئنم،بروید از لیلی هاشان بپرسید.از لیلی ابراهیم بپرسید.بپرسید وقتی ابراهیم رفت خانه خدا از خدا چه خواست.بپرسید مگر نگفت «ژیلا را به من برسان!»

بپرسید مگر نگفت «فقط او می تواند مادر هر دو پسرم باشد.»

بپرسید مگر نگفت«زخم تیر و ترکش نمی خواهم.نمی خواهم ژیلا حتی برای یک لحظه نگران زخم های من باشد.»

و مگر جز این شد؟ابراهیم به لیلی اش رسید،هر چند سخت،هر چند دور،هرچند کوتاه.هر دو پسرش را هم به او سپرد.که می دانست.و زخم تیر و ترکش هم نخورد.تا روزهای مجنون که سرش از تن...

و وای از مجنون،مجنون،مجنون.همان روزها بود که باز زیر لب و بلند و با فریاد به مجنون گفتم «زنده بمان!»

شرح این عشق ها را باید گفت.باید گفت هر کس که رفته ست لب مرز جنگیده ست،مشق عاشقی ها کرده است.اول او با خودش جنگیده ست،بعد با فراق دوری از لیلی اش،بعد پا در راه عشقی دیگر گذاشته است.آن لیلی دیگر.که بهای عشقش فقط خون ست.

خب بله.اشتباه من همین است.نه.بهایِ عشقِ هر لیلی ای خون ست.گواه هم دارم.خونی که مصطفی به عشق غاده ریخته است،یا ابراهیم برای ژیلا،یا حمید برای فاطمه،یا مجنون برای لیلی...

«برگرفته از مقدمه کتاب به مجنون گفتم زنده بمان-کتاب حمید باکری،نوشته فرهاد خضری،انتشارات روایت فتح»

"لینک خرید اینترنتی کتاب:http://ketabroom.ir/part,showEntity/id,770/lang,fa/fullView,true/"






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مناسبت های پیش رو 
نویسنده :ملیحه
تاریخ:پنجشنبه 18 اسفند 1390-10:51 ق.ظ

قوانین شهید علمدار



قانون اول: بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.  تاریخ اجراء 4/5/69

قانون دوم: پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم.  تاریخ اجراء 11/5/69

قانون سوم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بیاورم . تاریخ اجراء 26/5/69

قانون چهارم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.حداقل در هر هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم .  تاریخ اجراء 16/6/69

قانون پنجم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه «خدا می بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم. تاریخ اجراء 13/7/69

قانون ششم:حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.  تاریخ اجراء 18/8/69

قانون هفتم: حداقل باید در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبدیل می شود. تاریخ اجراء 30/9/69

قانون هشتم: هر کجا که نماز را تمام می خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم در هفته بعد به ازای دو روز 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه باید بپردازم .  تاریخ اجراء 19/11/69

قانون نهم: در هر روز باید 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم روز بعد باید 15 مسئله بخوانم . تاریخ اجراء 14/1/70

قانون دهم: در هر 24 ساعت باید 5 بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و 2 بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ، 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم.تاریخ اجراء 15/3/70





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : وبگردی 
نویسنده :ملیحه
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-11:27 ق.ظ

برای تو که لیاقتش رو داری




راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم.
شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟
یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می‌خری؟
حاضری برای بوکردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام‌رخ ماه قیمتش چنده؟
ولی اینم می‌دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به گل‌های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته‌هاش ازت پول نمی‌گیرن!
چرا وقتی رعدوبرق میاد تو زیر درخت فرار می‌کنی؟
می‌ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می‌خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت‌ها یادمون میره چرا بارون می‌یاد!
این‌جوری فقط می‌خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می‌کنه که اه چه بی‌موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم‌ساعت قدم‌زدن زیر نم‌نم بارون لک می‌زنه.
هیچ‌وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می‌کنن؟
او‌ن‌قدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی‌مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ‌وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره‌ذره وجودشو انرژی می‌کنه و به موجودات زمین می‌بخشه؟!
ماهانه می‌گیره یا قراردادی کار می‌کنه؟
برای ساختن یه رنگی‌کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می‌شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می‌گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی‌یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی‌کنیم؟
تا حالا شده به‌خاطر اینکه زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ‌ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.
قیمت بلیتش هم دل تومنه!
خودتو به آب و آتیش می‌زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می‌تونی قشنگ‌ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل‌های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه‌تنها رنگشون پاک نمی‌شه، بلکه پررنگ‌تر هم میشن
لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می‌کنه و می‌بره.
تو که قیمت همه چیز و با پول می‌سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی:
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی‌عیب چقدر می‌ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟
خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال‌ها مثل اینکه شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...
اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی‌هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می‌گیری؟
چی خیال کردی؟
پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!
اینا همه لطفه، همه نعمته که جنا‌ب‌عالی به‌حساب حق و حقوق خودت می‌ذاری
تا اونجاکه اگه صاحبش بخواد
 می‌تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.
پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...
اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه‌مون با خدا پول بدیم؟
یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی‌منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم اون وقت می‌فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی می‌کنی!
قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر
به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :ملیحه
تاریخ:جمعه 5 اسفند 1390-01:22 ب.ظ

علم بهتر است یا ثروت

جمعیت زیادى دور حضرت على(علیه السلام) حلقه زده بودند. مردى وارد مسجد شد و در فرصتى مناسب پرسید:                           یا على! سؤالى دارم. علم بهتر است یا ثروت ؟
على(علیه السلام) در پاسخ گفت: علم بهتر است ؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
مرد كه پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سكوت كرد. در همین هنگام مرد دیگرى وارد مسجد شد و همانطور كه ایستاده بود بلافاصله پرسید:
اباالحسن! سؤالى دارم، میتوانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد كه آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟
على(علیه السلام) فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا علم تو را حفظ میكند، ولى مال و ثروت را تو مجبورى حفظ كنى.
نفر دوم كه از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همانجا كه ایستاده بود نشست.
در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تكرار كرد، و امام (علیه السلام) در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیارى است، ولى براى ثروتمند دشمنان بسیار!
هنوز سخن امام(علیه السلام) به پایان نرسیده بود كه چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالى كه كنار دوستانش مى نشست، عصاى خود را جلو گذاشت و پرسید: 
یا على! علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت على(علیه السلام) در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا اگر از مال انفاق كنى كم مى شود؛ ولى اگر از علم انفاق كنى و آن را به دیگران بیاموزى بر آن افزوده مى شود.
نوبت پنجمین نفر بود. او كه مدتى قبل وارد مسجد شده بود و كنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تكرار كرد. حضرت على(علیه السلام) در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل مى دانند، ولى از عالم و دانشمند به بزرگى و عظمت یاد میكنند.
با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه كردند. یكى از میان جمعیت گفت: حتماً این هم میخواهد بداند كه علم بهتر است یا ثروت! كسانى كه صدایش را شنیده بودند، پوزخندى زدند. مرد، آخر جمعیت كنار دوستانش نشست و با صداى بلندى شروع به سخن كرد:
یا على! علم بهتر است یا ثروت؟
امام(علیه السلام) نگاهى به جمعیت كرد و گفت: علم بهتر است ؛ زیرا ممكن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتى از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساكت شد.
همهمه اى در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یك سؤال را مى پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهى به حضرت على(علیه السلام) و گاهى به تازه واردها دوخته مى شد.
در همین هنگام هفتمین نفر كه كمى پیش از تمام شدن سخنان حضرت على(علیه السلام) وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
امام(علیه السلام) فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا مال به مرور زمان كهنه مى شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.
در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید كه امام(علیه السلام) در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ برای اینكه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش مى ماند، ولى علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.
سكوت، مجلس را فراگرفته بود، كسى چیزى نمى گفت. همه از پاسخهاى امام(علیه السلام) شگفت زده شده بودند كه… نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
یا على! علم بهتر است یا ثروت؟
امام(علیه السلام) در حالى كه تبسمى بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل میكند، اما علم موجب نورانى شدن قلب انسان میشود.
نگاههاى متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار كه انتظار دهمین نفر را مى كشیدند. در همین حال مردى كه دست كودكى در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتى خرما در دامن كودك ریخت و به روبرو چشم دوخت. مردم كه فكر نمیكردند دیگر كسى چیزى بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، كه در این هنگام مرد پرسید:
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
نگاههاى متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صداى على(علیه السلام) مردم به خود آمدند:
علم بهتر است ؛ زیرا ثروتمندان تكبر دارند، تا آنجا كه گاه ادعاى خدایى مى كنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع اند. فریاد هیاهو و شادى و تحسین مردم مجلس را پر كرده بود.
سؤال كنندگان، آرام و سرافكنده از میان جمعیت برخاستند. هنگامیكه آنان مسجد را ترك میكردند، صداى امام(علیه السلام) را شنیدند كه مى گفت: اگر تمام مردم دنیا همین یك سؤال را از من مى پرسیدند، به هر كدام پاسخ متفاوتى میدادم !

منبع * کشکول بحرانی، ج1، ص27. به نقل از امام علی‌بن‌ابی‌طالب، ص142.

  



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : وبگردی 
نویسنده :ملیحه
تاریخ:جمعه 5 اسفند 1390-11:13 ق.ظ

مثل هر بار برای تو نوشتم


مثل هر بار برای تو نوشتم
دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!
تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت ،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت ! کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :ملیحه
تاریخ:چهارشنبه 28 دی 1390-10:13 ق.ظ

هجرت

سرّ آنکه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در کجاست؟طبیعت بشری در جستجوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد.

یاران!سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست. سخن از آنان است که اسلام آورده اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند.کنج فراغتی و رزقی مکفی ...،دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی که بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست در باد است.در جستجوی مامنی که او را از مکر خدا پناه دهد؛در جستجوی غفلت کده ای که او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد،غافل که خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر،طوفانی است که صخره های بلند را نیز خرد می کند و در مسیر درّه ها آن همه می غلتاند تا پیوسته به خاک شود.

اگر کشاکش ابتلائات است که مرد می سازد،پس یاران،دل از سامان برکَنیم و رو به راه نهیم.بگذار عبد الله ابن عمر ما را از عاقبت کار بترساند.اگر رسم مردانگی سر باختن است ما نیز همچون سید الشهدا او را پاسخ خواهیم گفت که:«ای پدر عبد الرحمان،آیا ندانسته ای از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است که سر مبارک یحیی بن زکریا را برای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشکش بردند؟ آیا نمی دانی که بر بنی اسرائیل زمانی گذشت که ما بین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را می کشتند و آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند،آنسان که گویی هیچ چیز رخ نداده است! و خدا نیز ایشان را تا روز مواخذه مهلت داد.».اما وای از آن مواخذه ای که خداوند خود اینچنین اش توصیف کرده است:اَخذَ عَزیِزً مُقتَدِر

آه یاران!اگر در این دنیای وارونه،رسم مردانگی این است که سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه کنند...بگذار این چنین باشد.این دنیا و این سر ما!

شهید سید مرتضی آوینی-فتح خون-آغاز هجرت عظیم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : گزیده کتابخوانی 
نویسنده :ملیحه
تاریخ:شنبه 10 دی 1390-05:01 ب.ظ

پیامی برای خوانندگان

با سلام خدمت خوانندگان محترم وبلاگ ایستاده ایم
ما امروز متوجه نارضایتی مولف محترم کتاب چهل تدبیر(آقای الفت پور) از انتشار مطالب کتاب ایشان در وبلاگمان شدیم.
ضمن عذر خواهی از ایشان و دست اندر کاران محترم تالیف کتاب،از شما خوانندگان محترم می خواهیم برای مطالعه بقیه مطالب این کتاب با مراجعه به سایت زیر اقدام به خرید اینترنتی کتاب فرمایید.
با تشکر
نویسندگان وبلاگ ایستاده ایم.
http://www.sanaram.com/node/6683



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :ملیحه
تاریخ:دوشنبه 14 آذر 1390-12:26 ب.ظ

یا عباس (علیه السلام)



دستان خدا زتن جدا شد
و ان قامت حیدری دو تا شد
بگرفت به ناگزیر، چون جان
آن مشک ز دوش خود به دندان
وانگاه به روی مشک خم شد
وز قامت او دو نیزه کم شد
جان در بدنش نبود و می تاخت
با زخم هزار نیزه می ساخت
از خون،تن او به گل نشسته
صد خار بر آن ز تیر ، بسته
دلشاد که گر ز دست شد دست
آبیش برای کودکان هست
چون عمر گل این نشاط ،کوتاه
تیر آمد و مشک بر درید آه!
این لحظه چه گویم او چه ها کرد
تنها نگهی به خیمه ها کرد
 
سید علی موسوی گرمارودی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مناسبت های پیش رو 
نویسنده :ملیحه
تاریخ:پنجشنبه 3 آذر 1390-11:06 ق.ظ

کوفه



... مکه،مدینه،بصره،... دمشق.آیا در این دیار خاموشان زنده ای باقی نمامده است که سحر شیطان او را از خویشتن نربوده باشد؟ آیا کسی هست که روح خویش را به شیطان نفروخته باشد؟وامحمدا! چرا هیچ دستی و علمی از هیچ جا به یاری حق بلند نمی شود؟ آیا همه دست ها را بریده اند؟زبان ها را نیز؟پس چرا هیچ فریادی به دادخواهی برنخاسته است؟

حضرت امام حسین علیه السلام از روز جمعه سوم شعبان که قافله عشق به مکه رسیده است تا هشتم ذی الحجه که مکه را ترک خواهد کرد،چهار ماه و چند روز در این شهر توقف داشته است... چهار ماه و چند روز،نه واقعه آن همه شتاب زده رخ نداده است که کسی فرصت اندیشیدن در آن را نیافته باشد...و با این همه،از هیچ شهری جز کوفه ندایی برنخاست. ما کوفیان را بی وفا میدانیم،مظهر بی وفایی، و این حق است؛ اما آیا نباید پرسید که از کوفه گذشته،چرا از مکه و مدینه و بصره و دمشق نیز دستی به یاری حق از آستین بیرون نیامد جز آن هفتاد و چند تن که شنیده اید و شنیده ایم؟اگر نیک بیندیشیم،شاید انصاف این باشد که بگوییم باز هم کوفیان! که در آن سرزمین اموات،جز از کوفه جنبشی بر نخواست؛باز هم کوفیان!

فصل انجماد رسیده و قلب ها نیز یخ زده بود.حیات قلب در گریه است و آن «قتیل العبرات» کشته شد تا ما بگرییم و ... خورشید عشق را به دیار مرده قلبهایمان دعوت کنیم و برف ها آب شوند وفصل انجماد سپری شود.

مدینه،سر زمین انصار و مقصد هجرت رسول اکرم،رضا به هجرت فرزند رسول خدا داد و خاموش ماند.آیا راست است که چون مرکز خلافت از مدینه به کوفه انتقال یافت،مدینه الرسول آسوده از دغدغه خاطر،تن به تن آسایی و عافیت طلبی سپرد؟و اگر حق جز این است ،چرا آن گاه که حسین (ع) مدینه را به مقصد مکه ترک گفت،واکنشی آنچنان که شایسته است از مردم دیده نشد؟

...مکه نیز خود را به تغافل سپرد و کناره گرفت و منتظر ماند تا کار به پایان رسد.

در بصره نیز جز دو قبیله از قبایل 5 گانه،امام را پاسخی شایسته نگفتند آن دو نیز تا خود را به صحرای کربلا برسانند،کار از کار گذشته بود.

امادمشق، ازآغاز، قلمرو معاویه بن ابی سفیان و والیانی از زمره او بود و آنان در طول این سالها با دغل بازی کار را بدانجا کشیده بودند که عداوت مردم شام با علی بن ابی طالب صبغه دینی یافته بود.

...و بالاخره کوفه – چه آهنگ ناخوشایندی دارد این نام،و چه بار سنگینی از رنج با خود می آورد!باری به سنگینی همه رنج هایی که علی از کوفیان کشید...بگذار رنج های زهرا و حسن و حسین را نیز به آن بیفزایم،باری به سنگینی همه رنجی که در این آیه نهفته است:«لقد خلقنا الانسان فی الکبد» آه چه رنجی!

شهید سید مرتضی آوینی-فتح خون-صفحات 20 و 21



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : گزیده کتابخوانی 



  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic