درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :هدی
تاریخ:دوشنبه 7 اسفند 1391-03:31 ب.ظ

مکعب مغناطیسی

۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩



وقتی یك مکعب مغناطیسی را در بین انبوهی از براده های آهن قرار دهید تصویر زیر ایجاد خواهد شد .

سبحان الله
سبحان الله
سبحان الله



۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩ᴥ۩







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : بیشتر بدانیم 
نویسنده :هدی
تاریخ:جمعه 16 تیر 1391-12:19 ب.ظ

خدای من همیشه با من باش...

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم/ هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم.

اولا فکر میکردم خدا یه چیزیه توی اوج آسمونها، به قول قدیمی ها اون بالا بالاها، دست نیافتنی و بزرگ و بینهایت، فراتر از فکر ما و فراتر از اینکه بخواد توی لحظات بی ارزش زندگی ما جای بگیره، مگه اینکه چه اتفاق خطیری رخ بده که بیاد و مثل یک قهرمان بزرگ به دادمون برسه. بعدها فکرم عوض شد، فهمیدم خدا اون بالا بالاها نیست همینجا کنار ماست، با ما غذا میخوره، با ما راه می ره، با ما حرف میزنه، منظورم این نیست که خدا واقعا راه میره یا حرف میزنه، منظورم اینه که توی تمام این لحظات کنار ماست، همیشه و همیشه، توی خلوتهامون، توی شلوغی هامون، خدا هیچ وقت تنهامون نمیذاره. حتی اون لحظه ای که می خوایم گناه کنیم، به خدا میگیم خدایا روتو کن اون ور، خدایا گوشاتو بگیر، خدایا یه لحظه نگامون نکن... و بعدش که خدا نگاه ملالت بارش رو به سمتمون میگیره، دوباره عذاب وجدان میاد سراغمون، همین یعنی این که خدا کنار ما ایستاده و دست به سینه با نگاهی آزرده داره نگاهمون می کنه، میگه بنده ای که چهار هزار سال برام عبادت کرده بود رو به خاطر تو از درگاهم بیرون کردم، این بود تمام توان تو برای اثبات عاشقیت؟!!

جالبتر میشه وقتی باز هم ما از خدا دلگیر میشیم و باهاش قهر می کنیم، نه خدا... انگار ما بنده ها می دونیم چقدر پیش خدا عزیزیم و میدونیم بازم خدا پیشمون می مونه...

بعدترها باز قضیه عوض شد و فهمیدم نه، خدا کنار ما نیست! خدا توی وجود ماست، همه چی خداست، همه چی، من، این دفتر، این قلم، تمام هستی، همه چی خداست. اگر این قلم داره روی این کاغذ می نویسه کار خداست، اگر من دارم فکر می کنم کار خداست، اگر تو داری این متن رو می خونی کار خداست، همه چی خداست، هرچی موجود توی این عالم هست، هر عملی که انجام میشه کار خداست، جز اون جاهایی که خدا نیست، اصلا اصل کار بد وجود نداره، کار بد یعنی کاری که خدا توش نباشه، همین...

دروغ گویی از خودش اصالتی نداره، دروغگویی یعنی سخنی که خدا توش نباشه، عین نور می مونه خدا، همیشه و همه جا هست و اونجایی که نیست تاریکه و الا تاریکی از خودش اصالتی نداره.

توی فراز و فرود زندگی، آدمها بالا و پایین میرن که بفهمند همه چیز کار خداست.

بعضی وقتها که اتفاقات عجیب و دور از انتظاری توی زندگیمون رخ می ده ما اسمش رو میذاریم معجزه! معجزه یعنی کاری که از عهده «من» بشر خاکی برنمیاد و فقط کار خداست، دریغ که نمی دونیم از عهده «من» بشر خاکی هیچ کاری جز خواستن برنمیاد و همه زندگی ما معجزست، کجا تولد انسانی از ما برمیاد؟ کجا راه رفتن از دست ما برمیاد؟ کجا خندیدن از ما برمیاد؟ کجا به سوی معبود پر کشیدن از ما برمیاد؟ ... کجا؟

ما فقط توی این دنیا یک کار انجام میدیم، خواستن. همونی که خدا اسمش رو گذاشته اختیار! ازنگاه من اختیار همون خواستنه والا هیچ کاری توی این دنیا جز به اراده خدا انجام نمی پذیره و البته خداوند خودش اراده کرده که هرچیزی که ما بخوایم انجام بشه. اون زمانی که خوبی ها رو بخوایم، خداوند هزار هزار برابر بهترش رو با دستهای خودش برامون آماده می کنه و اون زمانی که بدی ها رو بخوایم خدا فقط میره، همین. انگار توی دنیا جز خدا هیچ چیز نیست، هیچ چیز...

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : دل نوشته 
نویسنده :هدی
تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1391-12:56 ق.ظ

لطفا...

لطفا روی خون شهدا پا بگذارید!!!!!

میدانی این حرف ، حرف کیست؟

آری درست حدس زدی، این حرف ، حرف من و توست،من و تویی که هر روز

ده ها بار این جمله را با هم بلند فریاد می زنیم.

من و تویی که معتقدیم خون شهدا بی ارزش است،

من و تویی که آن ها را مرده فرض میکنیم،

من و تویی که آرمان هایشان را عقب افتادگی تلقی میکنیم،

و من وتویی که...

تعجب کرده ای؟

تعجب نکن .

مگر غیر از این است؟

کدامتان ادعایی بر خلاف این دارید؟

کدامتان از مفهوم این حرف خود را دور میدانید؟

اگر باز هم میگویی نه،پس خوب گوش کن:

صبحت را با یاد چه کسی آغاز کردی؟بایاد خدا؟؟!؟!؟

گفتی ساعت چند نماز صبحت را خواندی؟نکنه گفتی باز هم قضا شد؟

وای برما، مگر فراموش کرده ایم حکایت آن شخصی که نزد

امام زمان (عج) رفت ولی با بی توجهی ایشان رو به رو شد،

شخص ناراحت شد و علت را جویا شد،مگر غیر از این بود که امام(عج)

سه بار پشت سر هم فرمودند:

از رحمت خدا به دور است،از رحمت خدا به دور است،از رحمت خدا به دور است

کسی که نماز مغربش را آنقدر به تاخیر افکند که ستاره ها در آسمان

پدیدار شوند و از رحمت خدا به دور است،از رحمت خدا به دور است،

از رحمت خدا به دور است، کسی که نماز صبحش را آنقدر به تاخیر اندازد که

ستاره ها از آسمان محو شوند؟پس چرا فراموش کرده ایم؟چرا ندای حق را نمی شنویم؟


کمی بیا جلوتر،امروز برای بیرون رفتنت چه کردی؟

بگذار از قبل از بیرون رفتنت سوال کنم،امروز کدام مانتو یا کدام لباست را پوشیدی؟

باز هم بیا جلوتر،می خواهم از زمانی که سوار بر ماشینت شدی برایم بگویی،

در راه کدام آهنگ را گوش دادی؟ آیا این ها مورد رضایت امام زمان(عج)بود؟

باز هم بیا جلوتر، چند بار به نامحرم چشم دوختی و

چند بار سعی در متوجه کردن دیگران داشتی؟

چرا ناراحت شدی؟ میگویی نگویم؟ چشم نمیگویم،پس تو بگو،

در سکوت و در تنهایی،در خلوت شب،با خدای خودت،بگو،نترس،

برای خدا نمیگویی، برای خودت بگو،

بگو که دیگر واجباتم برایم بی اهمیت شده است،

بگو که از محرمات لذت می برم و غافلم از حال مولایم امام زمان(عج)،

بگو که خون شهدا و عقایدشان برایم بی ارزش شده است نه در گفتارم،بلکه در عملم،

بگو که پا بر روی خون سید الشهدا گذاشته ام و دل زینب کبری(س) را خون کرده ام،

بگو آنقدر غرق دنیا گشته ام که یادم رفته است،شهدا زنده اند و شاهد بر اعمالم،

بگو آنقدر غافلم که فرزند بی بی حضرت فاطمه زهرا(س) را هم از یاد برده ام.


حال تو چه میگویی؟باز هم مخالفت میکنی؟اگر هنوز هم قبول نکرده ای،

از دیگران بپرس تا برایت بگویند،از دیگران بپرس تا برایت از جسم های بی سر بگویند،

تا برایت از بدن های تکه تکه بگویند،تا برایت از لب های تشنه بگویند،

تا برایت از خمپاره و گلوله و خون بگویند،تا برایت از جنون بگویند،

تا برایت از استخوان های بی نشان بگویند،تا برایت از پلاک های زیر خاک بگویند،

تا برایت از نیم پلاک ها بگویند،تا برایت از اسارت ها بگویند،

تا برایت از ندیدن فرزندانشان بگویند،تا برایت از ایثار ها بگویند،

تابرایت از عشق بگویند،تا برایت از دریای خون بگویند،

تا برایت از مشک های پر از اشک بگویند،تا برایت از بچه های بی پدر بگویند،

بپرس تا برایت ار نامردی روزگار سخن بگویند.

آیا هنوز هم می خواهی بشنوی؟ آیا تحمل شنیدن داری؟

آیا تحمل تصوّر جسم های در خار فرو رفته را داری؟ می پرسی چرا در خار فرورفته؟

مگر فراموش کرده ای حکایت آن دلاور مردانی که بی درنگ

بر روی خار ها دراز میکشیدند تا دیگران از روی آنها عبور کنند و به پیروزی برسند.


می دانی این ها برای چه بود؟ برای که بود؟

نگو که برای پس گرفتن خاکشان بود،نگو که برای دفاع از میهنشان بود،

بلکه فریاد بزن برای انتقام گرفتن صورت سیلی خورده بانوی دو عالم بود.

نکند باز هم می خواهی بشنوی؟؟!؟ اما دیگر من نمی توانم بگویم!!،

پس اینبار تو بگو ، تو فکر کن:

اول یادی از دست های بریده علم دار کربلا بکن،

بعد یادی از جسم بی سر امام حسین(ع) و

بعد هم یادی از دختر کوچکشان حضرت رقه(س) ،

نمی گویم که یادی از عبدالله ابن حسن(ع) که خود را سپر امام حسین(ع)کرد بکنی،

زیرا میدانم که شرمنده خواهی شد.

حال نگاهی به خود بیانداز،ببین آیا باز هم میتوانی بگویی*العجل یا مولای*

در حالی که تو باعث میشوی هر جمعه چشم های مولایت بگریند

و دهان مبارکشان ناله استغفار سر دهند.


حرف برای گفتن بسیار است ، اما افسوس که کسی نمیشنود،

افسوس که همه خفته اند.

پس با تو میگویم یا مولای ، که به فریادمان رسی.

یا مولانا یا صاحب الزمان(عج)

الغوث،الغوث،الغوث

ادرکنی، ادرکنی،ادرکنی

الساعه،الساعه،الساعه

العجل،العجل،العجل

 

منبع:http://shia-mahdi.com




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : دل نوشته 
نویسنده :هدی
تاریخ:یکشنبه 10 مهر 1390-04:57 ب.ظ

تقوا

بلنــــد بخـــوان
درشت بنـــویس
آویـــزه ی گوشت کن کـــه :
"تــقـــوا" آن نــیــست
کـــه بــا یک "تـق" ، "وا" بــــرود ... !!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : دل نوشته 
نویسنده :هدی
تاریخ:دوشنبه 14 شهریور 1390-11:25 ب.ظ

ذهنتو درست کن، دنیات خودش درست میشه

استفان کاوی، یکی از سرشناس ترین چهره های علم موفقیت داستانی رو تعریف می کنه: « صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟

 مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.

راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : فرهنگی 
نویسنده :هدی
تاریخ:شنبه 12 شهریور 1390-12:37 ب.ظ

انسان ناسپاس

و اگر از جانب خود رحمتی به انسان بچشانیم و نعمتی را در اختیارش نهیم، سپس آن را از او بگیریم، به یقین او از این که بار دیگر به نعمتهایی دست یابد نا امید میشود و نعمتهایی که داشته ناسپاسی میکند و آنها را از جانب خدا  نمیشمرد.

و اگر پس از گزندی که به او رسیده نعمتی به او بچشانیم ، حتما خواهد گفت: همه دشواریها از من دور شد، و میپندارد که دیگر رنجی به او نمیرسد، چرا که او بسیار شادمان و به خود بالنده است.

اما کسانی که شکیبایی ورزیده و کارهای شایسته انجام دادهاند، نه هنگام سختی ها مایوس و ناسپاس میشوند و نه هنگام راحتی شادمانی میکنند و به خود میبالند. اینانند که آمرزش و پاداشی بزرگ خواهند داشت.

آیات 9 و 10 و 11 سوره هود.

ناسپاسی

خدایا ما را از جمله شکیبایان درگاه حقت قرار بده چرا که هرچقدر بیشتر قرآن میخونم بیشتر با کلمه شکیبایی و صبر رو به رو میشم. پس خدایا صبور بودن الهی رو به من بیاموز.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : کلام قرآن مجید 
نویسنده :هدی
تاریخ:چهارشنبه 26 مرداد 1390-03:55 ب.ظ

شهادت دخترانه

با تو می گویم مروه نجیب

تا این زمان نمی دانستم شهادتی باشد

که فقط خاص ماست، مال ما ...

دخترانه دخترانه.

نمی دانستم همین چادر و روسری که هر روز

در مواجهه با غیر سر میکنم،

شهادت ساز است؛

مثل ایمان، مثل عقیده، مثل طرز تفکر.

از امروز به چادرم به گونه ای دیگر نگاه خواهم کرد.

چادرم را مثل ایمان و عقیده ام حفظ خواهم کرد.

تلاشم را خواهم کرد... تو دعا کن برای ما!

مروه قهرمان

حالا می فهمم معنی آن جمله را

که پیر دوست داشتنی و فرزانه مان گفت:

قرآن کریم انسان ساز است و زن نیز...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :M A
تاریخ:یکشنبه 23 مرداد 1390-02:15 ق.ظ

من کم کم داره یادم می ره!

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت . پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.

اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره. اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی …… به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره ؟؟؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :هدی
تاریخ:چهارشنبه 29 تیر 1390-06:22 ب.ظ

دل آدمی بزرگتر از این زندگی است و این راز تنهایی اوست.

هر کدام از ما در جایگاهی نشسته ایم و برایمان چه در خانه و اداره و چه در محراب و منبر، اشتغال و فعالیتی است. گاه به آنچه امروز داریم، قانع ایم و خیال می کنیم همان نهایت و غایتی است که می توانیم تامین کنیم. این در صورتی است که به محدودیت در انسان معتقد باشیم و او را در محدوده ای متوقف کنیم. اما اگر معتقد باشیم که انسان اگرچه استعدادهایش محدود است ولی با ترکیب  آنها نامحدود و  بی نهایت می شود، هیچ گاه جایگاهی را که داریم نقطه آخر نخواهیم دانست که حروف الفبا در ترکیب با هم بی نهایت کلمه و بی نهایت جمله به وجود می آورند. استعدادهای انسان هم در ترکیب با یکدیگر بی نهایت استعداد می آفرینند.

آدمی که به ماهی چند هزار تومان حقوق و یک زن و بچه و برو بیایی و احیانا یک عنوان روشنفکری و چند جلسه سخنرانی قانع است، دیگر چه می خواهد؟! اگر به این حد قانع باشد طبیعی است که در رکودش بگندد. اگر به طهارت آب پاک چشمه ها و اشک پاک ابرها هم که باشد، می گندد. گندیدن ضرورت است.

کفر متحرک به اسلام می رسد، ولی اسلام راکد، پدر بزرگ کفر است. سلمان ها در حالی که کافر بودند، حرکتشان آنها را به رسول منتهی کرد و زبیرها در حالی که با رسول بودند، رکودشان آنها را به کفر پیوند زد.

کفری که با حرکت ما همراه باشد، وحشتی ندارد. وحشت آنجایی است که با رکود پیوند خورده باشیم.

منبع: مقدمه کتاب حرکت (نوشته علی صفایی حائری)

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :هدی
تاریخ:یکشنبه 8 اسفند 1389-06:48 ب.ظ

نکته مهم

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار داد تا به شکلهای مختلف بر هم اثر بگذاریم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : گزیده کتابخوانی 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic