درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :ملیحه
تاریخ:شنبه 30 شهریور 1392-05:11 ب.ظ

خدایا! سوختم

 

رزمنده‌ی داخل نفربر با این که داشت می‌سوخت، داد و فریاد نمی‌کرد، اما بلند بلند می‌گفت:

خدایا! الان پاهام داره می‌سوزه، می خوام اون ور ثابت قدمم کنی

خدایا! الان سینم سوخت، این سوزش به سوزش سینه حضرت زهرا نمی‌رسه.

خدایا! الان دستام سوخت، می‌خوام تو اون دنیا دستام رو طرف تو دراز کنم، نمی‌خوام دستام گناه کار باشه.

خدایا! صورتم داره می‌سوزه، این سوزش برای امام زمانه، برای ولایته، اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت. ...

آتش که به سرش رسید گفت:

خدایا! دیگه طاقت ندارم، دیگه نمی‌تونم، دارم تموم می‌کنم، لا اله الا الله، لا اله الا الله!

خدایا! خودت شاهد باش، خودت شهادت بده، آخ نگفتم.

به این جا که رسید سرش با صدای تقّی از هم پاشید و تمام...

« برگرفته از کتاب زندگی با فرمانده- نوشته علی اکبری مزدآبادی »




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : گزیده کتابخوانی  شهدا 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات