درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :ملیحه
تاریخ:سه شنبه 23 اسفند 1390-04:07 ب.ظ

چشم مجنون



«24 اسفند،شهادت شهید محمد ابراهیم همت»

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟

مجنون ترین

پسرک بودم،چشنده ی عشقی کوچک،که به مجنون گفتم «زنده بمان!»

به من گفت یا برام خواند،مادر بزرگم گمانم،که مجنونِ مجرم به عشق را چطور شلاق می زدند و او آرام و بلند و با فریاد فقط می گفت «لیلی!».

به من گفت یا برام خواند مادر بزرگم گمانم،که لیلی چطور در آتشِ عشقِ مجنون می سوخت و به هر زخم شلاق مجنون زخمی بر او نقش می بست و او هم دور از او و در زندان خانه پدر و آرام و بلند و با فریاد می گفت«مجنون!»

 به من گفت یا برام خواند مادر بزرگم گمانم،که مجنون چطور آواره ی بیابان ها شد و زخم ها خورد و جان کنار پای معشوقش سپرد وقتی هنوز از اعماق جانش صدا می زد «لیلی!»

 به من نگفت یا برام نخواند مادر بزرگم که چطور شعله یِ آتشِ عشقِ لیلی را در نگاه پیر او دیدم تا یادم بیاید او هم برای خودش مجنونی داشته که اینطور از قیسِ عامر توانسته بگوید.شاید همان روزها بود که برای اولین بار به مجنون گفتم «زنده بمان!»

عشق های کودکی اغلب کوچکند

بزرگتر که شدم،از خاطره و خط و خون که گذشتم،مجنون ها در خودم،با خودم،کنار خودم دیدم.مشقِ عشقشان حکایت ها با خودش داشته بوده ست.چمران اگر اسلحه به دست گرفت برود بجنگد،عاشقانه ترین لحظه ها را کنار لیلی اش کنار غاده اش گذراند که توانست مرگش را پیشاپیش بیبند و به آن بخندد.همت اگر گمگشته ترین مرد جزیره مجنون بود،مجنونِ لیلی اش هم بود،که زنگ بزند به او بگوید«ژیلا!کاش یک ساعت این جا بودی تا باز معنی آرامش را می فهمیدم.»

و این مجنون،مجنون،مجنون.

نمی دانم چرا اسم این دو جزیره را گذاشتند مجنون.شاید چون قربانگاه عاشق ترین مردانی بوده ست که جنگ باعث شد بشناسم شان.قربانگاه ابراهیم و حمید و مهدی،که اسمشان برای همیشه در قلبم با اسم مجنون به یادگار مانده ست.پیشه شان عاشقی بود،مطمئنم،بروید از لیلی هاشان بپرسید.از لیلی ابراهیم بپرسید.بپرسید وقتی ابراهیم رفت خانه خدا از خدا چه خواست.بپرسید مگر نگفت «ژیلا را به من برسان!»

بپرسید مگر نگفت «فقط او می تواند مادر هر دو پسرم باشد.»

بپرسید مگر نگفت«زخم تیر و ترکش نمی خواهم.نمی خواهم ژیلا حتی برای یک لحظه نگران زخم های من باشد.»

و مگر جز این شد؟ابراهیم به لیلی اش رسید،هر چند سخت،هر چند دور،هرچند کوتاه.هر دو پسرش را هم به او سپرد.که می دانست.و زخم تیر و ترکش هم نخورد.تا روزهای مجنون که سرش از تن...

و وای از مجنون،مجنون،مجنون.همان روزها بود که باز زیر لب و بلند و با فریاد به مجنون گفتم «زنده بمان!»

شرح این عشق ها را باید گفت.باید گفت هر کس که رفته ست لب مرز جنگیده ست،مشق عاشقی ها کرده است.اول او با خودش جنگیده ست،بعد با فراق دوری از لیلی اش،بعد پا در راه عشقی دیگر گذاشته است.آن لیلی دیگر.که بهای عشقش فقط خون ست.

خب بله.اشتباه من همین است.نه.بهایِ عشقِ هر لیلی ای خون ست.گواه هم دارم.خونی که مصطفی به عشق غاده ریخته است،یا ابراهیم برای ژیلا،یا حمید برای فاطمه،یا مجنون برای لیلی...

«برگرفته از مقدمه کتاب به مجنون گفتم زنده بمان-کتاب حمید باکری،نوشته فرهاد خضری،انتشارات روایت فتح»

"لینک خرید اینترنتی کتاب:http://ketabroom.ir/part,showEntity/id,770/lang,fa/fullView,true/"






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مناسبت های پیش رو 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات